قرصِ قَمر...

شرح ندارد!

قرصِ قَمر...

شرح ندارد!

من امروز از خواب بیدار شدم. و بعد از شستن دست و صورتم حاضر شدم و کتاب هایم را برداشتم و از خانه زدم بیرون. توی راه به یک نفر مرکز ثبت اسناد را نشان دادم. به کوچک هایی که داشتند می رفتند مدرسه لبخند زدم. بعد همینطور راه رفتم. آنقدر راه رفتم تا رسیدم به کتابخانه. روی پله ی هشتم نفسم گرفت ولی بالاخره رسیدم آن بالا. طبق معمول میم را دیدم که روی صندلی خودش نشسته بود. من گفتم "سلام" بعدش میم گفت "سلام.خوبی؟" و من گفتم "مرسی". رفتم نشستم سر جای خودم. ادبیات، فلسفه و کمی زبان خواندم. و درباره ی پیامدهای اجتماعی افول سکولاریسم در غرب و درباره ی ایسم های مختلف زیادی فکر کردم. سوال های زیادی توی ذهنم شکل گرفت. کتابم را بستم. به دیوار روبه روی پنجره خیره شدم. بهتر دیدم که همانطوری انجا ننشینم و به دیوار سفید زل نزنم چرا که 9568741222546213 تا کار دیگر دارم که باید انجامشان بدهم. بعد کتاب هایم را جمع کردم راه افتادم. از دکه ی کنار کتابخانه برای خودم دوتا لواشک جومونگ خریدم. و آن پسره که طبق معمول گفت پول خرد ندارد و به جایش دوتا شکولات بدمزه ی نانو داد را چپ چپ نگاه کردم. و او گفت "ببخشید. از این به بعد پول خرد هامونو نگه می دارم". وسط راه خانوم حبیبی -همسایه مان- را دیدم. مثل هر بار من گفتم "سلام". خانوم حبیبی گفت "سلام. خوبی؟". و من گفتم "مرسی. خسته نباشید". و او گفت "ممنون". بعدش رسیدم خانه. همین.

  • خاتون

نظرات  (۱)

:D روزانه دو و نیمت رو عاشقیم :))))
پاسخ:
عاشق جان! انسان با عشقش محشور میشه ها، حواست هست؟:)))