قرصِ قَمر...

شرح ندارد!

قرصِ قَمر...

شرح ندارد!

من امروز یک دختر طفلکی با یک کتاب در دست بودم. که از صبح خانه بوده ام، و کلی حس های متفاوت در آن واحد تجربه کرده ام، کلی احساس گنگی کرده ام. و بعد مدت ها با چشم های پر ظرف های ناهار را شسته ام. و برای مامان چایی ریخته ام. و چایی ای را که مامان برایم ریخته است را با ولع بسیاری سر کشیده ام. و آخر سر به نقاشی روی دیوار خیره شده ام. و هی توی ذهنم خودم را دختری تصور کرده ام که هر روز یک مسیر مشخص گلی را با چکمه هایش طی می کند و اصلن هم برایش مهم نیست که پاچه ی شلوارش گل و لایی می شود مثلن... هی به خودم خندیده ام. و هی گریه ام گرفته . و هی دوباره به خودم خندیده ام.- دقیقن همین قدر مضحک که من دارم می نویسم و شما دارید می خوانید- بعدش همین طور کتاب به دست به تمام مردمان جهان از خیلی کوچکها ( به معنای کسانی که به مقدار زیادی کوچک اند و هنوز رشد نکرده اند) گرفته تا خیلی پیرها ( به معنای کسانی که دیگر زیادی رشد کرده اند و جایی برای رشد کردنشان باقی نمانده) فکر کرده ام و به نتایج دلخواهی نرسیده ام. چرا که بدتر افسرده و بیچاره و مغموم شده ام. مسخره نیست اگر بگویم بعدش با دست خودم زده ام به پشت خودم و به خودم دلداری داده ام؟ اگر نیست که من با دست خودم زده ام به پشت خودم و به خودم دلداری داده ام. می دانید چرا؟ چونکه چند وقتی هست که سوال برایم پیش آمده است. چند وقتی هست که شک کرده ام به همه چیز. چند وقتی هست که دارم دنبال یک چیزی می دوم که خودم هم نمی دانم چیست. و به جای اینکه بهش برسم دارم از خودم دور و دورتر می شوم هی. خب، راستش می دانید؟ آدم تنها که می شود، آدم خیلی تنها که می شود، آدم خیلی خیلی تنها که می شود، به همان اندازه ی خیلی خیلی هم فکر می کند. فکر که می کنی می بینی خیلی مسخره است که دور و برت  دو عالمه آدم ریز و درشت مختلف هست آن وسط  مسط ها هم دو سه تا دوست آدم حسابی که خودشان بلدند حرف های ناگفته ات را از توی چشم هایت بخوانند و تمام ترست هم همین است که همین چندتا دانه دوست درست و حسابی تو را ول کنند بروند دنبال کار خودشان، چون تو ناسپاسی کرده ای. با وجود همه ی این ها باز هم فکر کنی تنهایی، و به طرز غم انگیزی آدم های دور و برت هم تنهایند. و بدتر از همه اینکه نمیفهمی چرا احساس تنهایی می کنی؟ خودت هم نمیفهمی دردت چیست؟ نمیفهمی چی میگویی،  نمیفهمی چرا باید دلتنگ باشی، نمیفهمی چرا گریه می کنی، نمیفهمی چرا شاد نیستی، نمیفهمی چرا محبت نمی کنی، نمیفهمی چرا اینقدر کم حرف شده ای، نمیفهمی چرا اینقدر غریب شده ای، نمیفهمی چرا اینقدر دست و پا می زنی، و در آخر اینکه اصلن نمیفهمی چه مرگت شده. کلن اینروزها داری هیچ چیز نمی فهمی. بعد با خودت می گویی جای من اینجا نیست. شما چی فکر می کنید؟ هست؟ شما الان می فهمید که من دارم چی می گویم؟ مطمئنم که شما هم نمی فهمید چی دارم می گویم. اصلن صبر کنید ببینم، من دارم چی می گویم واقعن؟ بگذارید اعتراف کنم من باید شرمنده باشم که توی جهان به این وحشتناکی اینهمه آدم خوب سهم من شده، و من باز دارم این حرف ها را با خودم می زنم. باید شرمنده باشم که با وجود اینهمه آدم دوست داشتنی دور و برم باز دلم می خواهد هیچکسی برایم مهم نباشد، و با چکمه های خودم یک مسیر گل و لایی را طی کنم. تنها تنها.

.

برچسب: اطرافیانم بد نیستند. فقط؛ من حالم خوب نیست. باید یک فکری به حال خودم بکنم... چرا خب؟

  • خاتون