قرصِ قَمر...

شرح ندارد!

قرصِ قَمر...

شرح ندارد!

آمده ام اعتراف کنم. اعتراف به اینکه دلم برای خیلی چیزها تنگ شده. برای خیلی کارها. برای روزهایی که با "ف" می رفتیم باشگاه. روزهایی که نهایت غصه خوردن و زار زدنم بخاطر کوتاه کردن ناخن هایم برای بازی های لیگ بود. برای روزهایی که آنقدر با "ف" می خندیدیم که تنبیه می شدیم. حتی برای روزهایی که با هم قهر بودیم و بدون اینکه به چشم های هم نگاه کنیم روبه روی هم تمرین می کردیم طوری که آخرش خنده مان می گرفت. "ف" هم تمرینی همیشگی ام بود. یکی دوسالی از من بزرگتر بود و البته غرغروتر. حرفه ای تر از من ورزش می کرد. خودش گفته بود وقتی من تازه یاد گرفته بودم بندکفش هایم را خودم ببندم و به سیب زمینی هم نگویم دیب دمینی کمربند زرد کاراته اش را گرفته.

    "ف" گفته بود گاهی به من حسودی می کند! من هم بهش گفته بودم که برای خودش خرس گنده ای شده و این حرف ها را باید بزارد کنار. پیش خودش فکر کرده بود که خانومِ مربی من را بیشتر از او و بقیه ی بچه ها دوست دارد. "ف" گفته بود بخاطرِ همین قضیه بعضی شب ها گریه می کند حتی! بهش گفتم احساساتش قلمبه شده و همین باعث شده که توهم بزند برای خودش. گفتم که من هیچ وقت نمی توانم جای او را توی قلب خانومِ مربی بگیرم. گفتم خانوم مربی هم هیچوقت نمی تواند شاگردی که حاضر نیست به حرف هایش گوش بدهد و ناخن هایش را بگیرد را بیشتر از او دوست داشته باشد. حتی گوشزد کردم که تنها کسی که می تواند توی باشگاه "اوراکه" را یک ضرب بزند "ف" است و بخاطر همین قضیه هم که شده  قطعا خانومِ مربی او را بیشتر از همه دوست دارد.

    .

    دلم تنگ شده برای این مسخره بازی هایمان. برای اینکه قول بدهم توی فلان هفته که دوست های خانوم مربی می آیند فلان کاتا را ضعیف تر از "ف" اجرا کنم تا سنسی او را بیشتر دوست داشته باشد. و "ف" هم قول بدهد مثلا کمتر آبغوره بگیرد تا اینقدر حال ما را به هم نزند! یا کمتر برای سنسی جینگیل جات بخرد و برایش اینقدر پیامک با دو نقطه ستاره نفرستد.

    اعتراف می کنم که گاهی به "ف" حسودیم میشد. از اینکه اینقدر راحت احساساتش را می گفت و اینقدر راحت خودش را برای سنسی لوس می کرد توی دلم غصه می خوردم. به اینکه حتی یک نفر را آنقدر دوست داشت که شب ها بخاطرش گریه میکرد هم حسودیم میشد. این را یک بار بهش گفتم و بهم خندیدید!

    اعتراف می کنم که گاهی دلم برای همه ی این هایی که گفتم واقعنِ واقعن تنگ میشود. برای همه ی اینهایی که مسخره به نظر می رسند و آن روزها حوصله ام را سر می بردند حتی. خب ببینید حالا اگر کسی دوباه دلش آن روزها را بخواهد چیکار باید بکند؟هان؟؟!!

    • خاتون

    نظرات  (۱)

    خاتون چ جالب!
    منم قبل ترها همین حس "ف"رانسبت ب مربی ام داشتم!!
    وخدامیدونه چقدرم لوس بازی درمی اوردم سرتمرین:)))
    واقعابایدچیکارکرد؟؟!!