قرصِ قَمر...

شرح ندارد!

قرصِ قَمر...

شرح ندارد!

امروز یک پیامکِ بودار خواندم. یک پیامک از طرفِ کسی که الان توی مدرسه ای که من بهترین روزهایم را در آن گذرانده بودم ثبتِ نام کرده. کسی که میخواهد آخرین سالِ راهنمایی اش را آنجا بخواند. کسی چه می داند شاید برود توی همان کلاسِ سومِ سرو. شاید پشتِ همان نیمکتی بنشیند که روزی برایم امن ترین جای ممکن بود. شاید روی همان نیمکت با دوست هایش سه نفری بنشیند، و مدام به معلم ها بگویند که "راحتیم ما جامون تنگ نیست". شاید اسم یکی از بغل دستی هایش مریم باشد حتی!

..

امروز پیامکش را خواندم. پیامش بو داشت. بوی روزهای خوبِ راهنمایی را. بوی آدمهایی که یک زمان زیاد دوستشان داشتم. بوی دلهره های خاصِ مدرسه از لو رفتنِ گوشی بچه ها گرفته تا ناخن های بلند من. بوی کتابخانه ی طبقه ی سوم. بوی دردودل کردن با خانومِ کتابدار. بوی کنسل کردنِ امتحان ها. بوی پیچاندن. لوازم التحریریِ جلوی مدرسه. پیامکش حتی من را تا بویِ تنِ خانومِ صوفی، معلم ریاضِ جدی ای که یک بار با روسری گل گلی دیدیمش و هنوز هم توی کفش هستیم برد!

..

دلم گرفت بعد از خواندش. از آن دل گرفتن های خوب. از آن هایی که  اشک آدم را در می آورند اما آدم دلش نمی خواهد بیخیالشان بشود. از آن دلتنگی های خاصِ مدرسه. دلتنگی برای آدم هایی که دوست داشتنشان واقعی تر بود. نگرانی شان واقعی تر بود. مهربانی شان واقعی تر بود. دوستی شان واقعی تر بود و کلن وجودشان توی زندگی آدم واقعی تر دیده می شد.  کاش میشد این بو را ذخیره کرد. یا میشد ریخت تویِ شیشه...کاش...

  • خاتون

نظرات  (۲)

آن همه خاطره را شکر کن تا برای همیشه بویش در وجودت بماند
پاسخ:
و حقیقتاً هم باید خدارو شکر کرد!
ممنون از شما:)

من هم حسابی دلم تنگ شده برای سوم سنبل ونمیکت سه نفرمونو
گروه 5نفرمونو حرص خوردن های خانوم راسخی از شعرخوندنای ما
روی میزکوبیدنامون...
اخ سخت گیریاخانوم صوفی ولبخندای. یواشکیش...
چ بوی خوبی میادخاتون:))
پاسخ:
خانوم راسخیِ دوست داااااشتنیِ من! البته زنداییِ سارای ما:) که چه کیف ها میداد از این کوپن استفاده کردن!!!
خانوم صوفی هم که می ارزید تموم سال اخمو باشه و فقط یک بار از آدم تعریف کنه! بخدا! طوری که آدم باورش نمیشد خوابه یا بیدار!!