قرصِ قَمر...

شرح ندارد!

قرصِ قَمر...

شرح ندارد!

راهنمایی که بودیم مد بود رویِ زمین مینشستیم! کفِ حیاطِ مدرسه چند نفری گرد میشدیم و حلقه درست می کردیم. هرکسی با گروهِ خودش بود! مثلن گروه ما پنج نفر بودیم. منو مریم و زینب و سارا و یگانه! که بعضی روزها شقایق هم با ما بود. ولی همیشه تق و لق بود و از وقتی هم که با پریساخفن و گروهش قاطی شد پیش ما زیاد نمی آمد! پریسا دخترِ خوب و بامزه ای بود. همیشه ما را میخنداند، ولی اصولمان باهم یکی نبود! عقایدمان خیلی فرق میکرد! گروهِ ما گروهِ خوب و محکمی بود! هیچوقت از هم جدا نشدیم! اسمش را گذاشته بودیم "ترنم"، آنروزها نامِ یک برنامه ای بود که رضارشیدپور مجری اش بود و ما هم دوستش داشتیم! روزهایی که دلمان میگرفت بی خیالِ حرف های ناظم ها که مدام میگفتند روی زمینِ سرد نشینید، ضرر دارد و نازایی می آورد و از این حرفها، حلقه میشدیم کفِ حیاط! آخرش هم زینب که زورش از همه بیشتر بود دستمان را میگرفت و بلندمان میکرد! البته این مدل نشستن ها آنهم در وسطی ترین قسمتِ حیاط یک رابطه ی خفیفی هم با پایه ی تحصیلیِ بچه ها داشت. مثلن هرچی پایه بالاتر، وسط تر و پر شور تر! کمینه حسنش هم این بود که کسی نمی آمد بگوید بلند شو اینجا جایِ من است! بقولِ پسرهایِ شیطان کوچه زمینِ خدا بود و ما هم می نشستیم! یک روز از روزهایِ اول بودنم رویِ یک صندلی گوشه ی دیوار نشستم از اینها که سنگی هستند و گرد، در بعضی پیاده رو ها هم هست! دخترِ سالِ سومی آمد مستقیم گفت:" پاشو! اینجا جایِ منه! تا وقتی ما هستیم شما نباید بشینی جونم"!! گفتم:"چرا اونوقت؟!" گفت:"ما حقِ آب و گِلمون بیشتره"(چه حرف ها!!)...کم کم روی زمین نشستن مد شده بود و همه عادت کرده بودیم به کاری که قبل ترها مسخره و امل بازی به نظر می رسید! و کم کم صندلی ها خالی شدند! و ناظم ها بیشتر حرص می خوردند!

بنده خداها از خیلی چیزهایِ دیگری هم حرص میخوردند! مثلن آن موقع ها که مد شده بود و بچه ها یاد گرفته بودند موهایشان را می آوردند جلوی پیشانی بعد با کلی ژل و واکسِ مو بر می گرداندند رویِ سر، تهِ موها را پیچ میدادند، میکشیدند جلو طوری که باد میکرد اندازه ی یک آناناس!! بعد با یک کلیپسِ کوچولوی زرد یا قرمز میخ کوبش می کردند! باز هم هرکی پایه اش بالاتر، فکلش بزرگتر و صاف تر! یا موقعی که کتانیِ سفید مد شده بود و همه یک جفت داشتند. بعد دوقدم به دوقدم خم میشدند کتانی شان را پاک میکردند! چقدر از دیدنِ این صحنه ها خانومِ وهابی حرص خورده بود!!

خانوم ناظمِ همیشه صبورِ مهربانم:)

...

-از سریِ ثبت | خاطراتِ خوب مدرسه !

  • خاتون

نظرات  (۴)

  • سهیلا (کاتارسیس)
  • به ما می گفتن رو زمین سرد نشینید که اسهال (با عرض پوزش) می گیرید! اما به شما گفتن نازایی!! ما از علم روز دنیا عقب بوده ایم! :)
    ما هم از این حلقه ها می زدیم، مانتو را بالا می زدیم و هر جایی گیر میاوردیم می نشستیم و هرهر و کرکر... .
    آی گفتی این آناناس رو! همیشه هم آینه به دست با آناناس ورمی رفتن!! و حرص می دادن :))
    پاسخ:
    حالا باید یه خبر بگیریم ببینیم به بچه های الان چی میگن!!(البته مام جزء بچه های الانیما!!!) -الان تر منظورم بود شاید-
    اینکه مانتو رو بالا میزدیم هم کاملن دقیقه!!:)
  • سهیلا (کاتارسیس)
  • دوم، سوم دبیرستان که بودیم تازه مدل آناناسی مد شده بود :)
    تقریبا 6، 7 سال پیش. چقدر بزرگ شدم!! :))
    پاسخ:
    پس چی که بزرگ شدی خواهر جان!
    ولی من شدیدن دوست دارم برگردم به اون دوران، تو روان شناسی بهش چی میگن؟!! خخخخ
    اینکه دوست ندارم بزرگ بشما! اختلال مختلال که محسوب نمیشه نه؟:)))
    سلام
    ممنون از نظرتون

    این پستتون جالب بود
    سبک نوشته هاتون خاصه!یه جوریه..
    پاسخ:
    تشکر!

    یاعلی مددی...
    ما میشستیم چشمکم بازی می کردیم :))))
    پاسخ:
    :))))