قرصِ قَمر...

شرح ندارد!

قرصِ قَمر...

شرح ندارد!

وقتی از "زندگی" و "آینده" و "حس و حال" و "هدف" و ... حرف می زدیم با دبیرها، درونِ اون کلاسِ مثلا قبلِ دانشگاه! فقط به این پنجره نگاه می کردم که آروم شم!...آروم و امیدوار!




+اینقدر خوب است آدم وقتی که دلش می گیرد از همه، هی برود بایستد کنارِ همین پنجره ی دوست داشتنی و برایِ بچه دبستانی هایِ آن طرف دست تکان بدهد! اینقدر خوب است خنکایِ صبح دم بروی پشت همین پنجره و چشم هایت را ببندی و تند تند نفس بکشی! عمیقِ عمیق...
بعد هی شقایق و آزاده را صدا بزنی که بیایند و بو کنند بهار را و بعد بپرسی که " یادِ چی می افتید با این بویِ بهار و بویِ این دودی که داره میاد از حیاطِ همسایه ی اونوری؟" و بگویند: یادِ جاده های زیبایِ شمال و یادِ پیک نیک هایِ خانوادگی توی جنگل های خیلی سبزززز! و بعد کلی ذوق زده بشوی به خاطرِ این حسِ مشترک!!:D
اینقدر خوب است، دوربین را برداری و هی عکس بگیری از آسمانِ پشت پنجره و از کلاسِ دبستانی هایِ وروجک و از درخت هایِ حیاطِ همسایه ی اونوری! اینقدر خوب است، بعدِ تمامِ این اتفاقات، معلمِ "اخمو"یِ ریاضی(1)با "لبخندی" عمیق واردِ کلاس بشود...!
اینقدر خوب است، پست هایِ سینوسی ات برایت دلچسب باشد! و پشیمان باشی از ننوشتنِ هرروزه!
آه! اصلن تو چه می دانی چقدر خوب است، الکی الکی حالت خوب باشد و الکی الکی خیابان و حیاط و درختِ همسایه ی اونوری و پنجره و باران را دوست بداری! بی آنکه به شعرِ شاعران برسی...!


(1): و معلمِ اخمویِ غرغرویِ مغرورِ لفاظِ...خیلی ماهه بخدا!  خاطره ی خوبی گذاشت برامون در آخرین روزِ باهم بودنمون...دمش گرم! خیلی مردی خانوم اذانی...:))

بعدالتحریر:
و اینقدر خوب است، آدم یک "استاد حسینیِ" خوب داشته باشد که آخرِ هفته ها برایش بشود بهشت و بهار! ما کلاس های جنابِ ایشان را بسی دوست می داریم! فی الواقع یک جورهایی "خط کش" می شود برامان تا اندازه بگیریم خودمان و زندگی مان و باز هم خودمان را...


+++++++++++++++++++++


  • خاتون